داستان هدهد سلیمان

روزی هُدهُدی پسرکی شکارچی را دید که در حال نهادن دام است هُدهُد از پسر می پرسد این چیست،؟ صیاد گفت این دام را برای تو میگذارم . هدهد گفت من که این دام را دیده ام چگونه مرا شکار خواهی کرد؟ پسرک گفت صبر کن تا ببینی

هدهد رفت و پسرک دام را زیر مشتی خاک پنهان کرد و چند دانه ای به عنوان طعمه گذاشت هدهد که لَختی در حال و هوای خود پرواز کرد دام را از یاد برد و وقتی در هوا چند دانه را دید برای خوردن آن به زمین نشست و دام هدهد را گرفت…!

____

((داستان هدهد و سلیمان درباره آنکه چون قضا آید چشم های روشن بسته شود…))

روزی تمام مرغان به دور سلیمان جمع شدند. مرغانی که تاکون جیک جیک میکردند در این روز پیش سلیمان زبان در آورده و سخن میگفتند

همزبانی، خویشی و پیوندی است

مرد با نامحرمان خود بندی است

ای بسا هندو و تُرکِ همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست

همدلی از هم زبانی بهتر است

پس یکایک مرغان از برتری و دانش خود برای سلیمان میگفتند که هدهد آمد و گفت ای سلیمان ، مختصر و مفید من یک هنری دارم که بدردت خواهد خورد. سلیمان گفت بسیار نیکو آن هنر چیست؟ هدهد گفت من هنگامی که در اوج پرواز میکنم در زیر زمین میبینم که کجا سفره های آب دارد . این هنر مرا بدان که هنگام لشکرکشی های تو زمانی که لشکر به آب نیاز دارد بدردت میخورد

بنگرم در اوج با چشم یقین

من ببینم ، آب در قعرِ زمین

در این هنگام کلاغ به هدهد حسودی کرد و به سلیمان گفت: هدهد دروغ میگوید. این چگونه است که آب را در قعر زمین میبیند اما دام را در زیر مشتی خاک ندید و گرفتار دام شد؟

زاغ چون بشنود آمد از حسد

با سلیمان گفت: کو کژ گفت و بد

گر مَر او را این نظر بودی مُدام

چون ندیدی در زیر مشتی خاک دام؟

و هدهد پاسخ داد وقتی کار قضا بر خلقی مسجل گردد عقل بر او تاریک خواهد شد و هیچ کس را یارای جستن از قضا و قدر نیست و من هم آن روز دام را ندیدم چون قضا را مقرر آن بود که منک گرفتار دام شوم

من ببینم دام را اندر هوا

گر نپوشد چشم عقلم را قضا

چون قضا آید شود دانش به خواب

مَه ، سیه گردد ، بگیرد آفتاب

سیدامین سیدی

من در مشهد زندگی می کنم مدرسه ایوب نصیرزاده متولد : 1390/6/31 امین سیدی

دیدگاهتان را بنویسید