داستان حجاج بن یوسف

«حجاج بن یوسف» در زمان خلافت «عبدالملک مروان»، والی عراق و ایران بود.

او در قساوت قلب و سنگدلی، در تاریخ بی نظیر و یا کم نظیر است که با به حکومت رسیدن حجاج، شورش‌های مردمی بر علیه او آغاز گردید.

ابوعبیده گوید: جمعی از مردم را که بر علیه حجاج شورش کرده بودند، دستگیر کرده به نزد او آوردند. حجاج دستور داد همه را گردن زدند و تنها یک نفر باقی ماند که وقت نماز فرا رسید، به «قتیبة بن مسلم» گفت: او را نگاهداری کن و فردا نزد من بیاور.

قتیبه گوید: من بیرون رفتم و آن مرد را با خود بردم. در بین راه گفت: حاضری کار خیری انجام دهی؟

گفتم: چه کاری؟

گفت: امانت‌هایی از مردم نزد من وجود دارد و می‌دانم ارباب تو مرا خواهد کشت، آیا می‌توانی مرا آزاد کنی تا با نزدیکانم وداع کنم و امانت‌های مردم را به آن‌ها بازگردانم و درباره بدهکاری‌های خود وصیت نمایم و برگردم؟ من خدا را گواه می‌گیرم که فردا صبح بازگردم.

قتیبه گوید: من از سخنان او تعجب کردم و به او خندیدم، امّا دوباره گفت: ای قتیبه! به خدا سوگند می‌روم و دوباره باز خواهم گشت و مدام

اصرار کرد تا به او گفتم برو.

وقتی از چشمم دور شد، ناگهان به خود آمدم و با خود گفتم: چه بر سر خویش آوردم؟ پس از آن به نزد خانواده‌ام آمدم و آن‌ها را از ماجرا آگاه کردم و آنها هم به هراس افتادند و شبی سخت را با یکدیگر گذراندیم تا صبح فرارسید.

در همین أثناء، شخصی در زد، درب را باز کردم، دیدم همان کسی است که او را آزاد کرده بودم. گفتم: بازگشتی؟

گفت: خدا را گواه خود قرار داده بودم، چگونه می‌توانستم باز نگردم؟!

با یکدیگر به راه افتادیم تا به نزد حجاج رسیدم. همین که چشمش بر من افتاد گفت: اسیر دیروز کجاست؟

گفتم: بیرون است. او را حاضر کردم و ماجرای شب گذشته را برای حجاج بیان کردم.

حجاج چند مرتبه به او نگاه کرد و سرانجام گفت: او را به تو بخشیدم.

به همراه یکدیگر از نزد او بیرون آمدیم. آنگاه به او گفتم: هر جا که می‌خواهی برو!

مرد سر به آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا تو را شکر می‌گویم.

امام صادق (علیه الصلاة و السلام) فرمودند:

ثَلاثَةٌ لا عُذْرَ لاَحَدٍ فیها: اَداءُ الاَمانَةِ اِلَی الْبِرِّ وَ الْفاجِرِ،

وَالْوَفاءُ لِلْبِرِّ وَ الْفاجِرِ،

وَ بِرُّالْوالِدَینِ بِرَّینِ کانا اَوْ فاجِرَین.

سه چیز است که عذری برای کسی در ترک آن‌ها نیست:

1.. بازگرداندن امانت به صاحبش، نیکوکار باشد یا بدکار!

2.. وفای به عهد[فرقی ندارد آنکه به او وعده داده‌ای] نیکوکار باشد یا بدکار!

3.. و نیکی به پدر و مادر، نیکوکار باشند یا بدکار!!

سیدامین سیدی

من در مشهد زندگی می کنم مدرسه ایوب نصیرزاده متولد : 1390/6/31 امین سیدی

دیدگاهتان را بنویسید